گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست

کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست

در آرزوی خواب شب از بهر خیالت

حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست

بی‌روز رخ خوب تو دانم خبرت نیست

کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست

هردم به غمی تازه دلم خوی فرا کرد

تا هر نفسی روی ترا تازه جمالیست

وامروز غم من چو جمالت به کمالست

یارب چه کنم گر پس ازین نیز کمالیست

آن کیست که او را چو کف پای تو روییست

وان کیست که او را به کف از دست تو مالیست

پیغام دهی هر نفسم کانوری از ماست

من بندهٔ این مخرقه هر چند محالیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام