گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۴

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

الحق نه دروغ محتشم یاری

نازت بکشم که جان آن داری

ناز چو تویی توان کشید ای جان

با این همه چابکی و عیاری

با روی تو در تفکرم کایزد

از رحمتت آفرید پنداری

در عشق تو گردنان گردون را

گردن ننهم همی ز جباری

گر سر به فلک برم روا باشد

چون سر به کسی چو من فرود آری

چون عاشق زار تو شدم باری

از من مستان به خیره بیزاری

مفروش مرا چو کردم ای دلبر

غمهای ترا به جان خریداری

نگذارمت ار به جان رسد کارم

تا بی‌سببی مرا تو نگذاری

گر برگردم نه انوری باشم

از تو بدو صد ملامت و خواری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام