گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۰

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

ره فراکار خود نمی‌دانم

غم من نیستت به غم زانم

عاشقم بر تو و همی دانی

فارغی از من و همی دانم

نکنی جز جفا که نشکیبی

نکنم جز وفا که نتوانم

کافری می‌کنی در این معنی

کافرم گر کنون مسلمانم

گفتیم تا به بوسه فرمانست

گفتمت تا به جان به فرمانم

گرچه برخاستی تو از سر این

من همه عمر بر سر آنم

کی به جان برکشم ز تو دندان

چون ز جان خوشتری به دندانم

مهر مهر تو بر نگین دلست

تاج عهد تو بر سر جانم

با چنین ملک در ولایت عشق

انوری نیستم سلیمانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام