گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۹

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

آنرا که غمت ز در درآید

مقصود دو عالمش برآید

در پای تو هرکه کشته گردد

از کل زمانه بر سر آید

با رنج تو راحت دو عالم

در چشم همی محقر آید

خود گر سخن از وصال گویی

کان کیست که در برابر آید

کس نیست که بر بساط عشقت

از صف نعال برتر آید

ماییم و سری و اندکی زر

تا عشق ترا چه درخور آید

پس با همه دل بگفته کای مرد

هرچه آید بر سر و زر آید

گر در همه عمر گویم ای وصل

هجرانت ز بام و در درآید

زان تا ز تو برنیایدم کام

کار دو جهان به هم برآید

تسلیم کن انوری که این نقش

هربار به شکل دیگر آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام