گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۵

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون نیستی آنچنان که می‌باید

تن در دادم چنانکه می‌آید

گفتی که از این بتر کنم خواهی

الحق نه که هیچ درنمی‌باید

با این همه غم که از تو می‌بینم

گر خواب دگر نبینیم شاید

با فتنهٔ روزگار تو عیدست

هر فتنه که روزگار می‌زاید

گفتم که دلم به بوسه خرسندست

گفتی ندهم وگرچه می‌باید

زین طرفه ترت حکایتی دارم

دل بین که همی چه باد پیماید

بوسی نه بدید و هر زمان گوید

باشد که کناری اندر افزاید

دستی برنه که انوری ای دل

از دست تو پشت دست می‌خاید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام