گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۳

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

دست در روزگار می‌نشود

پای عمر استوارمی‌نشود

شاهد خوب صورتست امل

در دل و دیده خوار می‌نشود

روز شادی چو راز گردونست

لاجرم آشکار می‌نشود

هیچ غم را کران نمی‌بینم

تا دو چشمم چهار می‌نشود

پای برجای نیست حاصل دهر

عشق از آن پایدار می‌نشود

هیچ امسال دیده‌ای هرگز

که دگر سال پار می‌نشود

پر شد از خون دل کنار زمین

واسمان دل‌فکار می‌نشود

شاد می‌زی که در عروسی دهر

رنگ چندین به کار می‌نشود

یک تسلیست وان تسلی آنک

مرگ در اختیار می‌نشود

خرم آن‌کس که نیست بر سر خاک

تا چنین خاکسار می‌نشود

انوری در میان این احوال

هیچکس بر کنار می‌نشود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام