گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۹

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

جانا دلم از غمت به جان آمد

جانم ز تو بر سر جهان آمد

از دولت این جهان دلی بودم

آن نیز به دولتت گران آمد

آری همه دولتی گران آید

چون پای غم تو در میان آمد

در راه تو کارها بنامیزد

چونان که بخواستم چنان آمد

در حجرهٔ دل خیال تو بنشست

چون عشق تو در میان جان آمد

جان بر در دل به درد می‌گوید

دستوری هست در توان آمد

از دست زمانه داستان گشتم

چون پای دلم در آستان آمد

گفتم که تو از زمانه به باشی

خود هر دو نواله استخوان آمد

یکباره سپر بر انوری مفکن

با او همه وقت بر توان آمد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام